|
|
||||||||||||
|
||||||||||||
|
|
" خانه بدوش " ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست با هر دله دیوانه نشستن ثمری نیست برخیز جز این چاره نداری که در اینجا جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ما خانه بدوشیم ما حلقه به گوشیم جز در ره این کار نکوشیم و نکو شیم در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست ما مطربه عشقیم ودر او از سناییم و خداییم در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ای عاشق دیوانه وا کن در میخانه می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم " شعر آهنگ از همای " *** همه تغییرات وزنی بر اساس ملودیست " ای شاه " ای شاه بی خیال مست با توام آیا با منه مسکین حواست هست روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی نه نه تو بی غم و مستی تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی نه نه تو بی غم و مستی کجا پای تو تا زانو به گل بودست کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بودست صدای ناله ي دهقان پیری را که می گرید شنیدستی نه نه تو بی غم و مستی ای شاه بی خیال مست با توام آیا با منه مسکین حواست هست روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست " شعر آهنگ از همای" *** تغییرات وزنی بر اساس ملودیست " ملاقات با دوزخیان " آنگه که مرا می زده بر خاک سپارید زیر کفنم خمره ای از باده گذار ید تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم بر خاک من از شاخه انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جز ساغر پیمانه و ساقی نشناسم بر پایه میخانه و شادیست اساسم گر همچو همای از عطش عشق بسوزم از ـ تش دوزخ نهراسم نهراسم " شعر آهنگ از همای " *** " بمانی " بمانی زنی روستاییست که از خود زمین کشاورزی نداشته و از پدر نیز میراثی به او نرسیده و شوهرش در هنگام کار از بالای درختی افتاده و فلج گشته و او برای سیر کردن شکم همسر و فرزندانش در زمین های مردم کار میکند دخترانش نیز به همین علت او را همراهی میکنند آنها هر روز پاهایشان را در گلها فرو کرده و این طبیعت بی رحم آنها در خود می بلعد به طوری که دختر ها پیر گشته و حتی ازدواج نکرده اند تنها به این اندیشه که کار کنند تا دست گدایی در مقابل دیگران دراز نکنند این آهنگ بیانگر دردهای بمانی ست . بمانی بمانی بمانی بمانی تو تی جاسر نیشتا نتانی بمانی صب که تی چومانا واکونی بمانی بجارسرانا را کونی بمانی تی دخترهکانا دوخانب بجارسرانا دووانی بمانی بجاره کار کییا سیرا کود بمانی تی دخترهکانا پیراکود بمانی پول ترا اوارا کود بمانی چول ترا بیچاراکود بمانی بمانی بمانی بمانی بمانی تو تی جاسر نیشتا نتانی بمانی " روایت واقعی " " شعر آهنگ از همای " *** " ریحان ، ریحان " ریحان دختری روستاییست که در طول سال تمام کارهای خانه بر دوش اوست او در دوران کودکی هم کوساله ها و کوسفندان را به جنگل برای چرا می برد هم باید در سرمای زمستان با پای برهنه به کنار رودخانه برود و ظرفها را بشورد هم با غ را آباد کند هم برای مرغها و اردک ها دانه بریزد و مواظب آنها باشد هم کودک کوچکی را بر پشت خود کول کرده و بزرگ کند و هم برای خانواده که بر روی زمین کار می کنند غذا درست کند و هم کتابی درست دارد ودرس مدرسه را مرور میکند او در یک روز برفی و طوفانی به دنبال گوساله اش به جنگل رفته ودیگر باز نمی گردد زیرا طعمه گرگها میشود و لباسهای خون آلود او را می یابند این آهنگ لحظه ای را به تصویر می کشد که مادر و خانواده با فانوس به دنبال او می گردند . ریحان ریحانای مار ترا دوخانای کمتر بودوو بجارسرانای خاخورا قربانای ریحانه ریحانای کلاچ نوبوره تی اوردکانای اوشکور فوکون کیشکازکانای زاکا کولا گیر کیتاب بخانای خاخورا قربانای ریحانه ریحانای کناله کولا بودووی فارسی پرهسره روخانای پابرانده روخان دگفی بوشوری تشتو تییانای برفو بورانای ایاز بزه تی پامچاله جولانای ریحانه ریحانای " شعر و داستان از همای " *** همه تغییرات وزنی بر اساس ملودی میباشد " مدهوشم کنید " من همان مجنون مست یاغی ام روز و شب محتاج جام باقی ام یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام از باده مدهوشم کنید در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم پندم ای زاهد مده پندم ای زاهد مده با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم آی مردم پنبه در گوشم کنید دردی کشم دردی کشم بار رفیقان میکشم پر میکشم همچون همای ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید " شعر آهنگ از همای" *** تغییرات وزنی بر اساس ملودیست " من از جهانی دگرم " من از جهانی دگرم ساقی از این عا لم واهی رهایم کن نمی خواهم در این هیبت بمانم بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن تو را اینجا به صدها رنگ می جویند تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها در جنگ می جویند بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست خدا در قلب انسانهاست به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود در خورشید و آتش سوخت خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن " شعر آهنگ از همای "
کپی برداری از منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است. All Rights Reserved 2005-2006 © bygolden67.blogfa.com The Template Designed By Komail & Amir @ www.javapdf.mihanblog.com |
|
||||||||||
| بالاي صفحه | ||||||||||||